السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ .
نويسندگان
حرم و بارگاه ائمه معصومين(ع)















عکس شهداءپايگاه شهيدرجائي





















/>
عکسهاي خودراجهت منتشر نمودن برايمان ايميل نمائيد
رحلت حضرت رسول اکرم صلى الله علیه و آله

 

چهارشنبه

١٣بهمن ماه١٣٨٩

28 صفر ١۴٣٢

مردى از دنیا مى رود که دنیا، چشم انتظارش بود تا بیاید و دایره نبوت را در افق باز چشم هایش، به پایان برساند؛ مردى که دنیا چشم انتظارش نشست تا نقطه بگذارد بر انتهاى سطر پیامبرى و نامه رسالت را مُهر بنگارد با نقش نگین خاتمیت.

مردى از دنیا مى رود که آخرت را همچون پنجره اى دیگر بر نگاه هاى بشر گشود، تا بنگرند، تا بدانند که ساحل نشینان دنیا را روزنه اى هست که مى تواند به دریاى آخرت برساندشان؛ مردى که دنیا و آخرت را همچون دو چشم در کنار هم، همچون دو بال براى یک پرنده به تصویر کشید؛ مردى که دست هاى دنیا و آخرت را در دست هم گذاشت.

مردى از دنیا مى رود که انسان ها را گره زد به وظیفه خویش؛ مردى که زیر بازوى عقل را گرفت تا برخیزد، مرهم بر زخم هاى معنویت نهاد تا جان بگیرد و ایمان را همچون شعله اى همواره سوزان، در چراغدان جان و روان آدمى برافروخت تا از تیرگى ها نهراسد و در تاریکى ها نمیرد.

 

پیامبر مى رود؛ ولى...

نفس هاى آتشین تو، در کلمه کلمه معجزه جاویدانت تا همیشه زنده است و «کلام» ـ که اعجاز توست ـ هر بار با زبانى دیگر و بیانى دیگر، خوانده مى شود و اوج مى گیرد.

کلام تو که همان کلام الهى است، همچون چشمه اى لایتناهى است و هنوز بر دشت هاى دور و کویر خشک جان هاى مرده نازل مى شود.

هنوز صداى «إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذىِ خَلَقَ» است که مى آید و در غارهاى تفکر مشتاقان، نداى عرش را برمى انگیزد.

هنوز صداى «اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الاْءَکْرَم»، دیدگان حقیقت طلب را به خوانش صحیفه هاى رحمت فرامى خواند و دست هاى شکرگزار را به نوشتن کتیبه هاى تفسیر.

پیامبر خواهد رفت، ولى هر باره هزاران جان تحول یافته مثل پیامبر خواهند آمد و هزاران بار دیگر نغمه هاى الهام، دهان به دهان تکثیر خواهد شد.

 

حقیقت همیشه جارى

پیامبر یک حقیقت جارى است در جریان زمان؛ یک حقیقت جارى که پیامش همیشه نامکرر است و همواره شنیده خواهد شد: در مأذنه هاى معنویت، در معابد شرق، در غارهاى تفکر.

حتى در خانه هاى طاغوت و در بتکده هاى درون و برون، فریاد توحید شنیده خواهد شد.

پیامبر یک سرمشق تحریف ناپذیر است که رنگ و بویش کهنه نخواهد شد.

تا انسان انسان است و تا دنیا، دنیا، به تازگى خویش خواهد ماند و در جوشش سیال فهم ها و اندیشه ها، خلوص خویش را حفظ خواهد کرد.

پیامبر، یک صداى نامیراست که سکوت شرمگین دروغ ها و مغالطه ها، ارزش آن را کم نخواهد کرد و پرده ناسپاسى ها، از حقیقت و راستى آن نخواهد کاست.

پیامبر، یک قرآن به تمام معنى است که در جاهلیت جدید، منادى دعوت به آیه هاى تفکر و اندیشیدن است.

تا همیشه وام دار پیامبرى ات هستیم

معصومه داوودآبادى

 

سیاه پوش بیست وهشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه مى گریم.

دست هایم فصل کوچت را چگونه تحریر کند، اى پیام آور زیباترین روزهاى جهان!

دیوارهاى حرا، هنوز طنین نیایش هایت را جار مى زند. خشت خشت کعبه از تو مى گوید؛ از تو که دسیسه هاى کفار را به هیچ گرفتى و مصمم و پرشور، ایمانت را فریاد کردى. آفتاب تا ابد چشمان پیامبرى ات را وام دار است.

 

خاتم عشق

یا محمد صلى الله علیه و آله ! پنجره در پنجره، باران سوگوارى توست که هواى این حوالى را مى آشوبد.

اى خاتم مهربانى و عشق! اعجاز نگاهت را بر افق هاى پرستاره بسیار دیده ایم و ستاره به دامن، بازگشته ایم.

نامت، بت هاى زمین را به خاک مى افکند. از تو که مى گویم، بادهاى کافر، کلمات روشنت را مسلمان مى شوند.

سلام بر تو که گام هاى مهتابى ات شب هاى جهل بشر را به جاده هاى راستى کشاند!

 

در طوفان اندوه

رفته اى و کوچه هاى مدینه، سر بر شانه هاى هم مویه مى کنند. تویى که چشمه هاى بى شمار، از رد قدم هایت سر برآورده اند. تویى که آیه هاى پیغمبرى ات را هیچ کلامى تشبیه نمى تواند.

بزرگوارى ات، زبانزد عابران تاریخ است.

اى امین دل هاى دردمند! حالا که رفته اى، تاروپودمان را طوفان اندوه در هم مى پیچد.

کامل ترین نام

محمدعلى کعبى

 

مى خواهم صدایت کنم و درمانده ام که کدام نام را برانگیزم؟

مى دانم اى نهر همیشه جارى، اى روشنایى بخش! نام ها در برابر تو، سنجاقکانى هستند که ذرات کوچکى از زلالى ات را مى چشند و حلاوتش را فریاد مى کنند.

مقدّر ازلى، بشارت ابدى!

فیض فراگیر را زمینیان در هر نقطه به نامى مى خوانند؛ همان گونه که آب را؛ و نام تو اى ذره ذره دلدادگى و تعبد، عطش خداپرستى را مى گستراند و جوانه هاى طلوع را در اقصى نقاط جهان مى پروراند.

پس مسیح زنده است، هر گاه نام تو جارى است؛ که حیات از دست هاى تو سرچشمه مى گیرد. یوحنا، حواریون را به آمدنت بشارت داد و امروز تو را پیامبر مهربانى مى شناسیم.

کودکان جاهل طائفند، آنان که هنوز پیشانى ات را سنگ مى زنند که تو پیامبر آزادى و عدالت اجتماعى هستى؛ تو پیامبر تمام اصطلاحات زیبا و مدرن بشرى هستى پیش از اینکه اختراع شوند.

نام تو، امید رسیدن به کمال و انگیزه خلقت را دوباره زنده مى کند.

نام تو چراغ مى شود و ذرات سیاهِ هوا را چون شمع، در برابر ما روشن مى کند.

نام تو هر جا سبز شود، زمین و زمینیان، بهتر نفس مى کشند و طبیعت، حقیقت خود را نشان مى دهد.

هر بار که نامت را مى برم، لب هایم دوبار به هم آغوشى درمى آیند.

هر بار که نامت را مى برم، متبرک مى شوم و کنگره ها را به قد کشیدن وامى دارم.

اما کدام نام است که سهمِ بیشترى از مسمى برده است؟

هنوز در جست وجوى آن اسم سعیدم که بى کرانى از تو در حروفش جارى است

مى خواهم صدایت کنم و نام تو دفتر به دفتر، آواره ام کرده است.

نه! هرگز نمى توانم سرشارتر از آن نام بیابم که آکنده از ستایش زمین و زمان است؛ محمد صلى الله علیه و آله !

 

راهى که به بشر نشان داد، بن بست ندارد

این جدایى دردآلود، اولین تجربه خواهد بود. این پایان باورنکردنى که بشارت آغازى دیگر را از خود به جاى نخواهد گذاشت. به نام تو، رساله دل گشاى رسل ختم مى شود. سراسر زمین چشم مى شود و به مسیر سبزى که گردن آویز آسمان است، خیره مى ماند:... آن مسافر زخمى که مى رفت، آن ودیعه خوانده شده، آخرین حیات بخش نبود؟ اما این بار، منجى چنان در ظلمت دمیده است که تا آخرالزمان، تمام ثانیه ها سرشار از ابلاغ روشنش خواهند بود؛ «...وَ رَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلامَ دِینا...» مى رود، اما آن معبر خدا، نشانى را که نشانمان داد، بن بست نیست.

حتى هیچ کوچه اى بن بست نیست. همیشه خانه اى در انتهاى کوچه وجود دارد. هرچند شاید درش را سوزانده باشند!

سوگواره

روح الله حبیبیان

 

ملائک، بر سر و سینه زنان، در اطراف حجره محقر رسول خدا صلى الله علیه و آله طواف مى کنند و به فاطمه که غریبانه در گوشه اى اشک مى ریزد، تسلیت مى گویند.

حسن و حسین علیهماالسلام ، صورت بر سینه رسول خدا صلى الله علیه و آله گذارده، بى اختیار اشک مى ریزند.

آن سوتر، على مرتضى علیه السلام با چشمانى پر اشک، سر رسول خدا صلى الله علیه و آله را به دامن گرفته، زیر لب مى گوید: «اِنّا للّه ِ وَ اِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»؛ اى حبیب قلب هاى ما! با رفتنت مصیبتى بر ما وارد شده و چه عظیم است مصیبت تو...!

کوبنده در کیست؟

عربى هستم و مى خواهم با رسول خدا صلى الله علیه و آله ملاقات کنم... و این سومین بار بود که همین جواب از پس در، در پاسخ پرسش فاطمه علیهاالسلام که با حزن مى پرسید «کیست در را مى کوبد؟» به گوش مى رسید. زهرا علیهاالسلام مى خواست این بار نیز بیمارى رسول خدا صلى الله علیه و آله و حال ناگوارش را یادآور شود و از باز کردن در، امتناع کند؛ صداى رسول خدا صلى الله علیه و آله ، لرزه بر اندامش افکند: «زهرا جان! این کوبنده در، برادرم عزرائیل است که براى قبض روح من آمده و او جز این خانه، بر در هیچ خانه اى اذن ورود نمى گیرد...» اشک هاى زهرا علیهاالسلام بى اختیار جارى مى شود؛ در گوشه اى مى نشیند... .

لرزش شانه هاى او کافى است تا حسن و حسین علیهماالسلام ، اندوه مادر را دریابند. خود را روى سینه پیامبر مى اندازند و سخت مى گریند.

ـ نه على جان! ایشان را از روى سینه ام برندار که با بودنشان، راحت تر کوچ خواهم کرد.

و چیزى نگذشت که دیگر کلامى از آن دردانه هستى به گوش نرسید.

مدینه؛ غم زده اى ناگزیر در این داغ

محمدکاظم بدرالدین

 

رنگ سوگ، لحظات را احاطه کرده است.

دامن قصاید عربى اشک آلود است. این داغ کجا و طاقت تنگ ایام کجا؟

از مدینه مپرس که غم زده و جامه چاک، در گوشه اى نشسته است و ناگزیر است در این اندوه. مدینه، با همه دقیقه هایش، به سمت شب مرثیه چرخیده است. امان از قدرت بازوى چرخ! چاره چیست؟ تا بوده همین بوده که بر خاک تیره، رنگ و بوى سفر را نگاشته اند و این راهى است که ادامه دارد.

 

همراه با منش صبح

کتاب یاد، ورق مى خورد و فصلى پیش رو مى آید که کوچه هاى درد و فقر را، التیام عطر تو آرامش مى بخشید.

درخت یاد، برگ هایش چه سبزند که از سرشاخه هاى آن، بوى وحى و قرآنى که تو آوردى، برمى خیزد.

مجموعه عشق، همان گفتار و رفتارى است که آوردى. به راستى انسان از خودش هیچ نداشته است و همه آراستگى و وقار بشر، در سایه اقتدا به تو، جان گرفت.

دل اگر با شهد گفتار و رفتارت نیامیزد، بى شک ساکن همیشگى پاییز است.

واژه هاى «نهج الفصاحه»ات، از قبیله خورشید نازل شده است تا دل هاى ما را دسته دسته به مهمان خانه ملکوت بکشاند.

اینک این تنهایى ما و غمگنانه ترین تصویر انسان در کنار پرسشى دردناک.

چگونه با این غم کنار بیاییم؟!

 

گلاب صلوات

نام تو فراتر از همه زمان ها ایستاده است.

محفل هاى درخشان، صلوات مى فرستند و فضا را با رحمت خرم از نامت، عطرآگین مى کنند.

درود بر تو، شعله هاى عشقى است که از قلب ما برمى آید. یا محمد صلى الله علیه و آله ! براى انسان این اندازه عمر، کم است که از تو بگوید.

زمین، کسى را گم کرده است که...

رقیه ندیرى

 

زمین، کسى را گم کرده است؛ کسى که رد گام هایش، بهشت را به ارمغان جاى گذاشت و دست هاى بر آسمان برآمده اش، باران را به خشکسالى خالى مى آورد؛ کسى که بودنش، کابوس را از خواب کائنات سترده بود؛ او که نامش، بر جاهلیت زمین تاخت و فطرت ها را به اوج پاکى برد.

محمد صلى الله علیه و آله فخر آفرینش بود؛ امین کوچه باغ هاى مکه دیروز؛ امانت دار نخل هاى به بار نشسته مدینه امروز.

از خانه ها، صداى اندوه مى آید و مردى که مست نیست، راه را بر گریه و شیون مى بندد و دیوانه وار شمشیر مى چرخاند که پیامبر چون موسى علیه السلام نزد پروردگارش رفته و باز نخواهد گشت. کلمات، بند آمده اند و مرد مى خروشد و شمشیر مى چرخاند، تا اینکه کسى بر سرش فریاد مى زند: آرام باش. «محمد صلى الله علیه و آله پیامبرى است که پیش از او، پیامبرانى آمده اند و رفته اند؛ آیا هرگاه بمیرد یا کشته شود، عقب گرد مى کنید؟»

دیگر تردیدى باقى نمانده است و دلى نیست که نسوخته باشد.

على علیه السلام همچنان چشم به راه مانده است تا کسى فارغ از دنیا، بیاید و او را در امر پیامبر مشایعت کند.

در کلبه احزان فاطمه علیهاالسلام

رزیتا نعمتى

 

بى تو پژمردم، شکستم، سوختم، اى شیواترین مقدمه نوبهار، اى امین ترین مرد قبیله عشق! پس از تو، بوى بیگانه کوچ، قلب فاطمه علیهاالسلام را در سرایى آغشته به عطر خاطراتت، چنان فراگرفت که همسایگان، در هاى هاى روز و شب زهرا علیهاالسلام ، طاقت از کف دادند.

حرا خاموش و کوچه هاى بنى هاشم، سیه پوش شدند و کائنات، کلبه احزان و آسمان، اشک ریزان شد. خبر در شهر پیچید: مصطفى، همسایه دیوار به دیوار خدا، فخر خلقت، حرمت عالم و نگین خاتم، تا فراسو پر کشید.

 

بدرود اى چکیده قرآن!

یا رسول اللّه صلى الله علیه و آله ! وقتى تو را مرور مى کنم و به واقعه رفتنت مى رسم، چراغ هاى واژه خاموش مى شوند؛ آن گاه تو را که بر لب مى آورم، هزار خورشید قیام مى کنند و در تلاطم عشقت، دلم را روشن مى کنند. طبیب دل هاى خسته! اینک لب فرو بسته و زمین را مبتلا به عطشى همیشگى کرده اى.

چه تلخ است ماجراى مبهم انسان که به سرگردانى دنیاى پس از تو مى گرید!

یا رسول اللّه صلى الله علیه و آله ، اى چکیده قرآن! آخرین خطبه عشق، غزل رفتن تو بود. اهل زمین تا آمدند به خود برسند، پر کشیدى و نور جمالت را به آسمان ها بخشیدى.

«بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران»

سعدى

 

تو را نشناختند

زهرا جان! در فراق پدر مى گریى و هنگامه ابرى چشمانت، شهر را بر هم زده است؛ بگذار این به خواب رفتگان بخوابند!

زهرا جان! تمام سوره ها نازل شدند و اینان از خواب سنگین جهالت برنخاستند و اگر نبود این چنین، تشت خاکستر بر فرق علت آفرینش نمى ریختند. تنها تو مى دانى که محمد که بود؛ امتزاج بصیرت و شمشیر، بى تکلّف و لطیف مثل نسیم؛ لبریز از تحمل کوچه هاى سنگ باران و شکنجه یاران، لبریز از غمى همیشگى و پنهان و روحى بى کران، پر از عطر اذان و ضربه هاى خزان، سوره سرخ ایثار و آیه سبز بهار.

بدرود که دستان قلم در فراق تو آتش گرفته اند!

 

ناشر آخرین دفتر خدا

یا رسول الله صلى الله علیه و آله ! روزى که براى عشق، درهاى خلقت را گشودند، تنها به تو اذن دخول دادند و خداوند، 63 جرعه از تو بیشتر بر اهل زمین نچشانده بود که مستى حضورت را بازپس گرفت. تو خیال بلند یک پرواز بودى که از ابتدا، پاى بر زمین ننهادى؛ گرچه خورشید را در دستى و ماه را در دست دیگرت گذاشتند.

اى ساقى! ناز چشمت جبرئیل را نامه رسان عشق تو با دوست کرده بود. مى روى و از تنفس تو، دوازده شاخه گُل مى رویند تا به تفسیر تو برخیزند.

اى ناشر آخرین دفتر خدا، اى کاش کتاب عمر تو سر نیامده بود!

 

زیرنویس

یا رسول الله صلى الله علیه و آله ! مثل تو دیگر در پهنه زمین تکرار نخواهد شد، اما با تکرار صلوات بر تو، نور حضورت را در قلب خود احساس مى کنیم.

با غروب آفتاب تو، کعبه تا قیامت سیه پوش گشته و زمزم، اشک عزا به رخسار مکه مى ریزد.

واپسین نفس هاى مهربان

سودابه مهیجى

 

دریاى بى کرانه اى که اینک در بستر آرمیده است و نفس هاى مهربانش به شماره افتاده اند، سال هاى سال، ستون هاى عرش را بر دوش کشیده و عمرى، دلیل هستى بوده است.

خسته است. شاید این لحظه هاى در بستر افتادن، قدرى به آغوش آرامش ببرند آن چشم هایى را که هرگز آسوده خاطر نخوابیده اند؛ چشم هایى که شب تا صبح، به آسمان خیره بود و نگران سرنوشت اهالى خاک، تمام دعاهاى خیرخواهش را به درگاه خدا مى برد.

... چگونه این همه سال رنج پیامبرى را بر دوش کشیدى و «لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْرا»، ورد زبانت بود!

چگونه این همه دویدى با گام هایى که لحظه اى نیاسودند و جز مشقت، سرنوشتى نداشتند؟ از مکه به مدینه، از نیمه شب هاى تهجّد به معراج، از خندق به خیبر و اُحد و بدر... از حرا به شعب ابى طالب... چه فرسنگ هاى جان فرسایى را پشت سر گذاشتى!

 

همیشه نگران «امت» بودى

دیگر تمام شد؛ تمام آن روزهاى بى قرارى و شب هاى بى خواب که گمراهىِ مردمِ زمانه، تو را آسوده خاطر نمى گذاشت؛ تو را که در همه لحظه ها، براى رونق سفره هایشان و براى خاطر روشناى خانه ذهن و دلشان، خواب و خور نداشتى. دیگر آرام باش که پروردگار، بار سنگین نبوت را از شانه هاى پرطاقت این همه سال تو برگرفت و تو، امانت خطیر خویش را به منزل مقصود رساندى.

آه از دل مهربان تو اى رحمة للعالمین که در این واپسین نفس ها مدام زیر لب زمزمه مى کنى: امّتى، أمّتى...

 

نام همیشه جارى

دیگر این کوچه ها، صداى گام هاى کسى را نمى شنوند که سپیده را در رگ هاى شهر جارى مى کرد و پرندگان، جاى پایش را بوسه مى زدند و فرشتگان، در رشحات وضویش غسل مى کردند؛ همان مردى که از فراز بام خانه ها، باران خاکروبه بر سرش مى بارید و او به عیادت این جفاى بى حرمت مى رفت.

تا هنوز و همیشه، حنجره مؤذنان توحید به شوق او فریاد مى شود و گلدسته هاى زمین، به بلنداى نام او تکیه دارند؛ رسول مهربانى که خدا به او فرمود: «براى این امت فراوان دعا کن که دعاى تو مایه آرامش آنهاست...».

چلچراغ عظیم آفرینش

سیده زهرا برقعى

 

انگار تاروپود آدمى را با فراموشى بافته اند! همیشه کار ما، همین است. تا داشته ایم، ندیده ایم. به محض از دست دادن، یادمان افتاده است که چیزى، از لاى انگشتانمان سر خورده و افتاده... دست هامان تهى، دل هامان افسرده، تن هامان رنجور و خسته... .

«تو»، نور بودى؛ شعله شمعى در کوران تاریکى بى انتهاى تاریخ.

«تو»، آب بودى؛ چشمه اى در میان کهنگى و تحجر افکار.

این، «ما» بودیم که شوریدگى نمى دانستیم. نیاموخته بودیم که با «تو»، مى شود تا یک قدمى خدا رفت. نیاموخته بودیم که «تو»، رسول مهربانى و عطوفتى و تو را و ما را، شکافى عمیق از همدیگر جدا مى کرد.

 

عرشى خاک نشین سرزمین دنیا

رنجى که تو براى امتت به جان خریدى، با هیچ رنجى در عالم قابل قیاس نیست. کوه اگر بود، زیر بار آن مسئولیت خطیر، خرد مى شد. آسمان اگر بود، ترک برمى داشت... کسى را یاراى هم صحبتى با خدا نبود؛ کسى که خاکى باشد، اما به راه هاى آسمان واردتر باشد.

 

واسطه خدا و اهل زمین!

تو پذیرفتى. تو لرزیدى از خوف الهى و پذیرفتى که دشنام بشنوى. پذیرفتى که همه خاکسترهاى عالم از همه پشت بام هاى دنیا بر سرت فرود آید. پذیرفتى که سنگ ها، همگى روانه پیشانى ات شوند، اما واسطه اى باشى براى خدا و اهل زمین. منجى باشى براى جهل مرکبى ازلى که در تاروپود آدمى رسوب کرده و مانده بود. «رحمة للعالمین» باشى براى ریزترین و درشت ترین موجود هستى.

 

 

 

 

 

 

آه، اى ناخدا، بگو چه کنیم

سودابه مهیجى

 

آه یک عمر ساکنان زمین، زخم بودند روى سینه تو

اینک این لحظه هاى پایانى است پیش روى تو و مدینه تو

چشم در چشم بى قرارى شهر، روى در قبله بسترى شده اى

شعله مى افکند به جان زمین این نفس هاى آخرینه تو

آه اى ناخدا بگو چه کنیم بعد ازین با بعیدِ ساحل دین؟

ما که یک عمر در امان بودیم از غم موج، در سفینه تو

باید از تیرگىّ بعد از تو به چراغى دوباره دل، خوش کرد

دل تاریخمان نمى لرزد نزد میراث بى قرینه تو

مى روى چشم هاى غمناکت نگرانِ ادامه توحید

خاطرت جمع! مؤمنان هستند پاسبانانِ این دفینه تو...

http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=58072

[ جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ روح الامینی ]

درباره وبلاگ

شماره پیامک اختصاصی:30006132242000 شماره حساب بانک ملی:0105364580007 ایمیل:seved167@yahoo.com
موضوعات
آرشيو مطالب
ديگر



امکانات وب
قران مجيد-آنلاين
قرآن آنلاین
مسجدجامع کوهبنان/
نوا